ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

433

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) رحلت شما گرفتار آمدم براى سكونت به كجايم فرمان مىدهى ؟ فرمود ساكن بيت المقدس باش شايد خداوند تو را فرزندانى ارزانى دارد كه آن مسجد را آباد بدارند . بامدادان و شبانگاه در آن آمد و شد كنند . مازن بن خيثمة از گفتهء اسماعيل بن عياش از صفوان بن عمرو ، از عمرو بن قيس بن ثور بن مازن بن خيثمه مرا خبر دادند كه مىگفته است * مازن بن خيثمه و هنبل پدر بزرگ زمل را معاذ بن جبل روزى كه ميان قبيله‌هاى سكون و سكاسك فرود آمده به جنگ ايشان فرستاده است و آن دو چندان جنگ كرده‌اند كه مردم مسلمان شده‌اند ، معاذ آنان را به حضور رسول خدا ( ص ) فرستاده است و آن حضرت ميان قبايل سكون و سكاسك عقد برادرى بسته است . ابو حنش انصارى او همان كسى است كه پيامبر ( ص ) به او فرموده‌اند به فكر اميرى مباش . ابو ريحانه انصارى او هم صحابى است . از گفتهء ابو يمان حمصى ، از جرير بن عثمان ، از سعيد بن مرشد ما را خبر داد كه عبد الرحمان بن حوشب از ثوبان بن شهر حديث مىكرد كه مىگفته است * كريب بن ابرهه همراه عبد الملك بن مروان در ناحيه دير مرّان روى بامى نشسته بود ، سخنى از كبر و غرور به ميان آمد ، كريب گفت از ابو ريحانه شنيدم كه مىگفت از رسول خدا شنيدم فرمود « چيزى از كبر وارد بهشت نمىشود » در اين ميان كسى گفت اى رسول خدا من دوست مىدارم دستگيرهء تازيانه بند كفشم زيبا باشد و خود را با آن مىآرايم . پيامبر ( ص ) فرمودند « آن كار از كبر نيست ، خداوند جميل است و زيبايى را دوست مىدارد ، كبر اين است كه حق را به تمسخر گيرند و با چشم خود مردم را خوار و كوچك سازند » .